بی خیـــــــــــــــال دنیا دنیا مـــــــال توست

غم دنیا رو نخور دنیا که ارزش نداره

 

  تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول  تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
 

IMG4UP


 



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 06 آذر 1391
ساعت 18:39 توسط زهره| ارسال نظر(1)

خوشـــــــبختی هایم را با

 

 

 

عجلــــه در سرنوشتـــــم نوشتــــــــه بودند...

 

 

بد خــــــــط بود...!!! روزگـــــــــار نتوانســــــــــــــــت

 

 

آنـــها را بــخوانــــد...


نوشته شده در دوشنبه 06 آذر 1391
ساعت 09:40 توسط زهره| ارسال نظر(1)

باران می بارد

 

 

همه میگویند:چه باران زیبایی

 

هیچ کس نمیگوید: چه ابر دلتنگی


نوشته شده در دوشنبه 06 آذر 1391
ساعت 09:40 توسط زهره| ارسال نظر(3)

مادرم میگفت شنیدم دختر همسایه خیلی مومن است،

نمازش ترک نمی شود،زیارت عاشورا می خواند،روزه میگرد،

مسجد میرود،خیلی پسر با خداییست ...


لحظه ای دلم گرفت ... در دل فریاد زدم باور کنید من هم ایمان دارم ...

نماز نمیخوانم ولی لبخند روی لبهای مادرم خدا را به یادم میاورد ...

دستهای پینه بسته پدرم را دستهای خدا میبینم ...

زیارت عاشورا نمیخوانم ولی گریه یتیمی در دلم عاشورا برپا میکند ...

نه من روزه نمیگیرم ولی هر روز از آن دخترک فال فروش فالی

را میخرم که هیچوقت نمیخوانم ... مسجد من خانه مادربزرگ

پیر و تنهایم است که با دیدن من کلی دلش شاد میشود ...

خدای من نگاه مهربان دوستی است که در غمها تنهایم نمیگذارد ...

برای من تولد هر نوزادی تولد خداست و هر بوسه عاشقانه ای تجلی او ...


مادرم ... خدای من و خدای دختر همسایه یکیست ...

فقط من جور دیگری او را میشناسم و به او ایمان دارم ...

خدای من دوست انسانهاست نه پادشاه آنها ...


نوشته شده در دوشنبه 06 آذر 1391
ساعت 09:38 توسط زهره| ارسال نظر(3)

تبیان زنجانتبیان زنجانتبیان زنجان

 

 

 

 

سردار سر شکستهٔ در خون شناورم!

 

بعد از تو وای بر دل من... وای بر حرم

 

حالا، پس از گذشتن چندین و چند سال

 

باور نداشتم که بخوانی برادرم


نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391
ساعت 12:02 توسط زهره| ارسال نظر(1)

 

اشک فرات بود ز مشکت چکیده بود

 

یا خیسی خجالت دست بریده بود

 

یک تیر چشمه از دل مشک تو باز کرد

 

یک تیر اشک چشم تو از هم دریده بود


نوشته شده در جمعه 03 آذر 1391
ساعت 12:00 توسط زهره| ارسال نظر(1)

 

لالا گلم ، ببین که شبیه تو تشنه ام

 

آتش مزن به جان من ای مادرم ، بخواب

 

من خواب دیده ام که سرت روی نیزه بود

 

خواب و خیال بود نشد باورم ، بخواب


نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391
ساعت 20:52 توسط زهره| ارسال نظر(5)

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

 

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد

 

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

 

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ... عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

 

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

 

گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

 

گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ... گريه کردآهي کشيد وزينب کبري کشيد

 

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ... عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

 

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد


نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391
ساعت 13:22 توسط زهره| ارسال نظر(2)

من عاشق اون لحظه ایم که تو دسته زنجیر زنی پسرا می خوان سه ضرب بزنند

 

 

دخترا دارن نگاشون می کنند نمی دونند این زنجیر چه جوری بکوبند تو سر و صورت خودشون


نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391
ساعت 13:14 توسط زهره| ارسال نظر(1)

خواستم بپرسم شما تومدرسه چطوری بودی یا هستی  لطفا تو نظرات بهم بگین ...

 

 


 

 

 

 


نوشته شده در پنج‌شنبه 02 آذر 1391
ساعت 13:12 توسط زهره| ارسال نظر(2)

صفحه قبل1...4546474849...165صفحه بعد


آخرين مطالب
» یه روز خوب
» طنز ترین قیافه ی دکتر قالیباف ...
» post
» post
» لطفا جواب بديد
» اگه این سطل آبـــ رو بریزه چی میشه ؟؟؟
» post
» post
» بازم لاف آباداني
» ادبيات زرافه

Design By : RoozGozar.com