بی خیـــــــــــــــال دنیا دنیا مـــــــال توست
غم دنیا رو نخور دنیا که ارزش نداره
دلایل پسر ها برای کات کردن رابطه با دخترها وقتی که از یه دختر دیگه خوششون اومده...
من اوني كه تو فكر مي كني نيستم. من....
... ... (با معرفتاشون)
من نمي تونم اينجوري ادامه بدم اذيت مي شم.
(اونايي كه اصن خلاقيت ندارن)
من دارم ميرم خارج. مادرم اونجا منتظرمه.
(دو دره بازاشون)
ببين من از يكي ديگه خوشم مياد ببخشيد واسه همه چيز.
(آخره صداقت) البته از اين ورژن موجود نمي باشد.
انقدر دوست دارم كه نمي تونم باهات باشم.
(آخره خلاقيت) البته اين ورژن توانايي هندل كردن چند نفر با هم را دارد.
گمشو ...ديگه نمي تونم اخلاقه گندتو تحمل كنم ...برو با همون حميده جونت دوست شو...
(اعصاب خراباشون)
ترو خدا باهام به هم بزن!
( دست پا چلفتي) اين ورژن تا آخر عمر هم نمي تواند دو دوست دختر داشته باشد.


يه آبوداني واسه رفيقش تعريف ميکرد که ...
حميــــد !!
حميد : چيه؟
گفت: رفته بودم جنگل , چه طبيعت بکري !! ايقد جات خالي بوود ايقد جات خالي بود!!
واساده بودم مهو اين طبيعت شده بودم ! اينقد قشنگ بود آواز پرندگان !
کاش مو اين دوربينمو برده بودم با خودم برات فيلم برداري ميکردم !
همينطور که مو مهو اين طبيعت بودم گرگا حمله کردن !!
حميد : خو چي شد؟!!!!!!
گفت : خو هيچي ما بدو گرگا بدو ! مو بدو گرگا بدو !! ب...عد ر...سيديم به يه دشت !
دشت پر از گل شقايق ! ايقد قشنگ بود , تا چشم کار ميکرد فقط گل سرخ ! اصلا يه فضاي رمانتيکي شده بود !
حميد : پَ گرگا چي شدن ؟!
گفت : ها وولک گرگا دنبالم ! مو بدو گرگا بدو !! رسيديم به يه کوه !
پسر از قدرت خدا آب از دل کوه در ميومد ميخورد زمين پووووودر مي شد !!
نور خورشيدم افتاده بود داخلش يه رنگين کمون خشکلي درست شده بود جات خالي
کاش مو اين دوربينمو با خودم برده بودم واست فيلم ميگرفتم !
حميد : گرگا چي شدن وولک؟!!
گفت: هااا خو گرگا دنبالمون مو بدو گرگا بدو مو بدو گرگا بدوو ! رسيديم به يه دريا !
پسر دريا نگو استخر ! يه موج داخل اين دريا نبود ! ايقد قشنگ بووود !!
حميد :گرگااا چي شدن؟!
گفت : خو زهر مار !!! گرگا ول کردن تو ول نميکني!!!!!!


جواني باسبیل کلفت و چاقو به دست وارد مسجد شد و گفت:
بين شما کسي هست که مسلمان باشد؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد.
بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخواست و گفت:آري من مسلمانم.
جوان به پيرمرد نگاهي کرد و گفت با من بيا.
پيرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند.
جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت:
ميخواهم تمام آنهاراقرباني کنم وبين فقراپخش کنم وبه کمک احتياج دارم.
پيرمرد و جوان مشغول قرباني کردن گوسفندان شدند.
پس از مدتي پيـرمرد خسـته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگـردد و
شخص ديگري را براي کمک با خود بياورد.
جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد:
آيا مسلمان ديگري در بين شما هست؟
افراد حاضـر در مســجد که گمان کــردند جوان پيرمرد را به قتل رســانده
نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند.
پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت:چرابه من نگاه مي کنيد؟به عيسي
مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسي مسلمان نمي شود !


استاد فلسفه اي منكر وجود خدا بود. روزي دانشجوي جديدي سر كلاس او
نشست . استاد وارد شد و شروع به درس دادن كرد و در ميانه درس باز هم
منكر وجود خـدا شد و گفت " ايا در اين كلاس كسي هسـت كه صداي خدا
را شنـيده باشد ؟" كسي پاسخ نداد استاد دوباره پرسـيد :" در اين كــلاس
كسي هست كه خدا را لمس كرده باشد ؟"
دوباره كسي پاســخ نداد اســتاد براي ســومين بار پرسيد : "در اين كـلاس
كسي هســت كه خدا را ديــده باشـد ؟ " دانشجويان به هـم نكاه كردند و
گفتند : نه ما نديـده ايم .استاد با قاطــعيت گفت : " پس با ايـن وصف خدا
وجود ندارد. "دانشــجوي جـــديد كه با استدلال استاد به هيچ وجه موافق
نبود اجــازه خواست تا صحــبت كند . استاد پذيــرفت . دانشــجو از جايش
برخاست و از همكلاسي هايش پرسيد : "آيا در اين كـلاس كسي هست
كه صداي مغـز استاد را شنيده باشــد؟ " همه ســكوت كردند . دانشــجو
پرسيد : "دراين كلاس كسي هست كه مغز استاد را لمس كرده باشد؟"
همچنان كسي چيـزي نگفت.دوباره پرسيد : "دراين كلاس كسي هست
كه مغر استاد را ديده باشد ؟ " همه گفتند :نه.
دانشجو گفت : پس نتيجه مي گيريم آقاي استاد مغز ندارد!!!
صفحه قبل1...160161162163164165صفحه بعد
| Design By : RoozGozar.com |






